چي؟... روز جهاني مشت محكم بر دهان استكبار جهاني؟!... نه مهمتره!
چي؟... روز جهاني حمايت از زرافه هاي تك شاخ؟! ... نه مهمتره!
سهميه بنزين تابستان رسيد!
«روز جهاني حمايت از رانندگان بي بنزين» مبارك باد.
دي ماه 1386: ستون آزاد در 27مين شماره خودش قطع نشريه رو عوض كرد و در هشت صفحه و بصورت روزنامه اي و گلاسه در چاپخانه رواق(رسالت سابق!) به چاپ رسيد. نه صدايي ... نه هياهويي ... ساكت و آرام.
ارديبهشت 1387: گل آقا اولين شماره دو هفته نامه خود را در قطع جديد روزنامه اي(!) و در هشت صفحه(!) و بر كاغذ گلاسه(!) و در چاپخانه رسالت! (همون رواق!) منتشر مي كنه. كنفرانس هاي خبري... توضيحات و كارشناسي هاي متعدد... و كار جديدي(!) كه به نام خود ثبت مي كنند.
13 خرداد 1387: شماره 32 - كاريكاتور ستون آزاد - اثر دوست خوبم مجید مهجور - ايده از بچه هاي تحريريه ستون آزاد

23 خرداد 1387: شماره 3 - كاريكاتور روي جلد آقا ... و ديگر هيچ!

كاش فقط همين يكي دو مورد بود...
دوست دارم فقط بنويسم بدون شرح! چون عقيده دارم دنياي ما سرشار از اتفاقات كاملاً تصادفي(!) است.
همینزاد: نه! این یک حرکت عادی هست که توی فوتبال اتفاق می افته! داور به درستی ادامه بازی میده.
- بازیکن آبی نیروی بیش از حد بکار نبرد؟!
* ببینید آقای فردوسی پور! من خودم یه زمانی فوتبال بازی می کردم!! چون فوتبال بازی می کردم بهتون می گم این حرکت خطا نیست.
- بعله! این هم صحنه بعدی هست که بازیکن آبی توی محوطه جریمه توپ رو با دست می گیره و بعد برای بازیکن خودشون پرتاپ می کنه! به نظر شما پنالتی و خطای هند نبود؟!
* نه! ببینید توپ به دستش خورده! بازیکن که نمیتونه دست هاش رو خونه بگذاره و با خودش نیاره بازی! به هیچ وجه خطای هند نیست.
- بعله! بعد از این صحنه بود که داور اومد به سمت مربی تیم نارنجی رفت و یه سری الفاظ هم به کار می بره و اون رو اخراج می کنه.
* اعتراض کرده آقا! نگاه کنید... مربیشون اعتراض کرده! مرتیکه %@#$ فکر کرده اینجا هم بایر مونیخه! داور کار درستی کرد و حالشو گرفت تا اون باشه دیگه از این غلطا نکنه! به نظر من کمیته انظباطی هم باید سخت با این قضیه برخورد کنه!
- بعله! تا این لحظه شش میلیون نفر در مسابقه پیامک ما شرکت کردن که به سه نفرشون...!
توضیح اول: در این پست، اشاره و لینک مستقیمی به هیچ وبلاگی وجود ندارد... لطفاً اصرار نکنید!
توضیح دوم: لطفا برای درک بهتر نوع جهان بینی نویسنده(!) دستتان را تا جای ممکن (انتهای آرنج!) در دماغ محترمان بفرمایید... با تشکر!
وبلاگ های دماغ سوخته: به وبلاگهایی اطلاق می شود که با وجود شکسته نفسی زیاد(!) در ارائه طنز فاخر و شونصد دوره شرکت در جشنواره های طنز مکتوب، شفاهی، استانی، شهری، محله ای؛ خانه ای(!) و... حایز هیچ بار مقام شده اند.در کل همیشه عده ای هستند که حق شان می خورند، بقیه طنز نویسان هم اصلا عددی نیستند ولی پارتی دارند که مقام می آورند!
وبلاگ های دماغ فیلی: به دسته ای از وبلاگ ها گفته می شود که دچار حس تافته ی جدا بافته و سقوط آزاد از دماغ فیل شده اند. اتخاذ سیاست های من درآوردی(!) در لینک دادن به سایر وبلاگ ها و در مواردی "حذف لینک بعد از تبادل لینک" از کارهای رومزه این گونه از موجودات محسوب می شود. برخی از هنجارهای اخلاقی این وبلاگها: گذاشتن کامنت و ایول گویی و پاچه خواری جزو وظایف خواننده محسوب می شود؛ نظرات باید بعد از تأیید مدیریت محترم وبلاگ و حذف و تعدیل های لازم برای عموم نمایش داده شود. سر زدن به وبلاگ بقیه بسیار چیپ و لو کلاس است!!
وبلاگ های فاقد دل و دماغ: وبلاگهایی که اصولاً حس هیچ کاری ندارند و هر هزار سال یکبار که حسش باشد قدم رنجه کرده و یک جمله فلسفی به رشته تحریر در می آورند تا جامعه جهانی سال ها از نتایج و فوائد گوهربار آن بهره مند گردد. جستجوی مطلب طنز در چنین وبلاگ هایی به آب در هاون کوبیدن تعبیر شده است.
وبلاگ های چسب روی دماغ!: در گذشته به وبلاگهایی گفته می شده که با وجود طنزهای آبکی و نخ نما به انواع جراحی های زیبایی در قالب وبلاگ می پردازند. انواع طرح های کوبیسم، انیمیشنیسم، ژانگولریسم(!) و... از همین وبلاگ ها نشأت گرفته است. با ورود کتابهای رنگ آمیزی کودک به بازار، نسل این وبلاگ ها رو به انقراض است.
وبلاگ های موی دماغ: نوع نادری از وبلاگ هاست که تا به وبلاگشان سر نزنید و لینک آنها در پیوند ها درج نکنید بیخیال شما نمی شوند! انواع شیوه های ترحم انگیز، عشقولانه، زورگیری و حتی تهدید جانی(!) هم در این گونه وبلاگ ها گزارش شده است. شیوه شناسایی این دسته از وبلاگها: تعداد کامنت ها اغلب از تعداد بازدید وبلاگ بیشتر است!
وبلاگ های توی دماغ!: وبلاگهای فضول، کثیف و در پیتی هستند که اجازه اظهار نظر راجع به سایر وبلاگ ها را به خود می دهند! غرغرو هایی (!) که فقط بلدند عیب سایرین را بنویسند و از خودشان هیچ خلاقیتی متصاعد نمی کنند و نمونه بارز تف سر بالا هستند!
توضیح یکی مانده به آخر: این پست را به حساب جوانی نویسنده بگذارید!
توضیح آخر: تا یادتان نرفته... چنانچه در ناحیه بینی دچار خونریزی نشده اید می توانید دستتان را بیرون بیاورید!
يَره ای ماه قبل عجب زمستون ضايعي بود ها! چون اي گاز ما يَم قطع رفته بود، تو خنه زير لحاف كِز كرده بودُم. داشتُم هِي باقالي پخته هاي عيال رِ مِنداختُم بالا كه ملتفت رفتُم بايد بُرُم دست به آب! همي كه رسيدُم دَم مستراح، ديدُم اي پسره كامبيز خاك به سر، هنوز عملياتش تِموم نرفته!
گفتُم يَره وَخِز بيرون كه باقالي ها دِرَن كار دستِ مو مِدن! كامبيزم داد مِزد كه شيلنگ يخ زده و آب نِمِيه ... گفتم يه كاريش بكن جلدي وَخز بيرون كه اوضاع مو خيطه! اويم مُگفت هر كار مُكنم لامصب پايين هم نِمِره! اونجايم يخ زده و سفت رفته!
خلاصه يَك اوضاعي رفته بود...
چاپ در ستون صفحه کلاج ماهنامه ستون آزاد
عمراً هيچ كدوم از فوتباليست ها يا بازيگراي سينما به اندازه اين موجود جالب(!) برای بازیشون زحمت نمی کشن! خداییش گشتن دنبال تصویر این هنرمند گمنام در نمازجمعه، تشييع جنازه، سخنراني، راهپيمايي ... (یا هر جایی که دوربین صدا و سیما هست) جزو تفریحات سالم من هست!
شما هم اگه دنبال تفريح مي گرديد مي تونيد توي اخبار و خلاصه هر اجتماعي كه فكرش رو بكنيد، ايشون رو پيدا كنيد. آخريش هم كه مراسم تشييع شاعر معاصر، قيصر امين پور بود. اگه كسي مي شناسش بهش بگه كه غرغرو عكسش رو توي طنزدوني گذاشته! میتونه بره پز بده!
تشییع رسول ملاقلی پور

تشییع قیصر امین پور

تشییع پیکر علامه عسگری
تشییع قدکچیان

تشییع بابک بیات

تشییع شهدای پرواز آنتنوف

تشییع رضا سعیدی

اين چيزي كه مي نويسم مي تونست چيز بهتري باشه! به شرطي كه اولاً بيشتر روش وقت مي گذاشتم، ثانياً اصلاً وقتي وجود داشت كه روش بگذارم، ثالثاً يكي ديگه پيدا مي شد كه اين مطلب رو بنويسه!
قصد دارم يه سري از وبلاگ هايي كه سعي مي كنن خودشون رو به سطح وبلاگ طنزدوني نزديك كنن(!) رو براي شما" طنزيم" كنم و به قول بچه ها پته شون رو به آب بدم:
دست دوم: يه جورايي آش كشك خالمونه! بايد هر چند وقت يكبار سر بزنيم و كامنت بگذاريم تا در ملاقات هاي حضوري يقه ي پيرهنمون چروك نشه! از سالاد مغز گرفته تا يادداشتهاي كودك هشت ساله و حتي عكس هاي مبارزه با بد حجابي هم توش پيدا ميشه! يه چيزي تو مايه هاي سمساري اينترنتي! توي دو ماده داره ركوردهاي جهاني رو جابجا مي كنه: يكي درازي قسمت پيوندهاي وبلاگش، يكي هم تعداد طنزهايي كه فرت و فرت مي نويسه! اسم وبلاگش هم اشتباه تابلويي داره و "دوم" رو با ۲ تا واو نوشته! واقعاً كه چه آدم هاي بيسوادي با ما طرف هستن!
ما يك نفر: اسمش براي تشويش اذهان عمومي اينجوري انتخاب شده! وگرنه در حقيقت محمدرضا حق آرش رو خورده و همش خودش مطلب مي نويسه! طنزيم جرايد، شعر، تحليل هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي راسته كارشون هست و همش هم طنز. هميشه مطلبش توي روزنامه دچار قيچي زدگي مي شن و وبلاگش جايي هست براي طنزهاي بدون سانسور! كامنت هم كه مي گذاره ميگه: به همه سر مي زني، فقط به ما سر نمي زني؟! خوب اينهمه كه به طنزدوني سر ميزنين يكم هم به اونها هم سر بزنين! ثواب داره، جاي دوري نمي ره.
تنظ نوشته ها: در نظر بگيريد يك جوان مملكت رو كه فرق تنظ و طنز رو نمي دونه! بايد ديد كي به اين آقا ليسانس داده! ولي نيمه پر(؟!) ليوانش اينه كه واسه خودش تنظ نويس باتجربه و برجسته نمايي هست و حسابي برو بيا داره و كمي تاقسمتي حرفه اي تلقي ميشه. هي … يه وقتهايي هم مطالب خوبي براي بازتاب، گل آقا، عصر ايران، روزنامه قدس، راديو جوان، نشريه وزين (!) ستون آزاد و خيلي جاهاي ديگه نوشته! كلاً بچه با احساسيه! بهش لينك بدين دلش نشكنه! اونم مياد بهتون لينك ميده!
مجيد كارتون: اينجه شله مدن؟ همش دنبال اينه كه آدم رو تو خماري شله بگذاره! تصوير متحرك بالاي وبلاگش هم كه كلي مورد داره! توي كاريكاتورهاش هم كه مدام به اين بنده خدا يانگوم گير مي ده! وبلاگش هم اصلا نيمه پر نداره! همش نيمه خاليه! اما بعضي وقت ها هم ازدستش در ميره و كاريكاتورهاي خوشگل و بامزه اي مي كشه! توي روزنامه هم كه نون ما رو آجر كرده و طنزنويسي هم مي كنه! خلاصه اگه بهش سر بزنين مسئوليتش با خودتونه! چون بعد مهر وبلاگش به دلتون ميشينه و مجبور ميشين بدون هيچ چشم داشتي بهش لينك بدين.
راه كاهي: از وبلاگ ايشون چون هر هزار سال يكبار آپديت ميشه اطلاع زيادي در دست نيست!
طنزكتابداري: مهمترين ويژگيش غير از طنز بودن و كتابداري بودن اينه كه براي كامنت گذاشتن بايد با موس اينقدر اسكرول رو جابجا كنين كه صداي قريچ قروچ دكمه موس در بياد! خوب جدا جدا پست بزنين تا خلايق تو زحمت نيفتن! گناه دارن به خدا!
مقراض تناقض: خواندن مطالب وبلاگشون به افراد كمتر از هجده سال و زير پي اچ دي اصلاً توصيه نميشه! براي اينكه معناي ظريف و عميق و دقيق مطالبشون رو درك كنين بايد چند جور لغت نامه و اعلام كنار دستتون باشه كه حتما لازم ميشه!
در پايان متذكر مي شم هرگونه مقاصد تلافي جويانه پاسخ كوبنده خواهد داشت! ضمناً 24 ساعته آنلاين هستم و بخش نظرات وبلاگم زير ذره بين هست تا از عمليات هاي افشاگرانه در كامنت ها جلوگيري بعمل بياید!
حتماً تا حالا درباره تاييد يا تكذيب اين فيلم مقالات، توضيحات، تكذيبات، حمايات، شكايات و عكس هاي بسيار باشخصيتي ديديد! ما خداي نكرده قصد قضاوت در اين باره را نداريم ولي با ديدن اين فيلم به يكسري نكات آموزنده دست يافتيم که بی هیچ چشم داشتی آن را منتشر می کنیم: 1- سعي كنيد وقتي به زبان انگليسي مسلط نيستيد از آن استفاده بيش از حد نكنيد تا يك نفر مجبور نباشد انگليسي صحبت كردن شما را به زبان انگليسي ترجمه كند! 2- ما در كشوري زندگي مي كنيم كه تكذيب كردن نتيجه معكوس دارد! هر چه شايعه اي بيشتر تكذيب شود، صحت آن هم كمتر مورد ترديد قرار مي گيرد. پس زياد تكذيب نكنيد. 3- آقايي از آشنايان ايشان در وبلاگ خود مي نويسد" ما به خانم مركل خبر داده بودیم که آقای ... به خانمها دست نمی دهند، مركل خیلی ناراحت شد..." و يكي از همراهان ايشان در سفر به ايتاليا گفته اند "اصولا آقاي ... به علت ازدحام جمعيت متوجه برخي تماسها نميشوند!" پس نتيجه مي گيريم كه ازدحام جمعيت ممكن است خيلي خطرناك باشد حسن! 4- ما حرف يك ايتاليايي ناشناس را قبول مي كنيم و تكذيب افراد موجه را قبول نمي كنيم! همچنين از زاويه اي ديگر به چشم خودمان هم اعتماد نداريم و چيزي را كه مي بينيم تكذيب مي كنيم! پس بايد هميشه به اين نكته توجه داشت كه ما منطق خاص خودمان را داريم!

فردا صبح بايد كنكور ارشد دانشگاه آزاد بدم، همه چيز آماده است: كارت ورود به جلسه رو ديروز دوستم برام گرفت (یادم باشه صبح ازش بگيرم) برنامه ريزي هم كه واسه اين آزمون داشتم توپ! اين هوا: از پاي كامپيوتر كه بلند شدم ميرم رياضي مهندسي و معماري كامپيوتري رو مي خونم... البته خيلي هم نبايد خودم رو خسته كنم پس می خوابم و صبح كه بيدار شدم ساختمان داده رو ميخونم، توی پارگینگ دانشگاه هم كامپايلر رو روال مي كنم... بين دو تا دو نوبت آزمون ميرم حسين كثيف (ساندويچي روبروي دانشگاه) و مدار منطقي رو با ساندويچ خوراك سه نون مي خورمش! تازه دو سه ساعت هم وقت اضافه مياد كه اونو به نوشتن مطلب بعديم اختصاص مي دم!
يادمه چهار سال قبل شب كنكور دانشگاه آزاد (پير شديم ها... يادش بخير) رفتم سينما هويزه و فيلم من ترانه پانزده سال دارم رو نگاه كردم (لطفاً پاي كامپيوتر بالا نيارين! كي بورد كثيف ميشه!) بعدش هم كه نتايج اومد و قبول شدم، امشب هم فيلم تقاطع رو ديدم! وجه مشترك هر دوش اين بود اولاً هر دوتاشون خيلي#*&@# بودن! ثانياً توي هر دو تا يه دختر دبيرستاني مشكل پيدا مي كنه! احتمالاً ده سال ديگه كه قصد كنم براي پرفسورا (بگين ان شا الله!) شركت كنم هم احتمالاً قضيه فيلمي كه شب آزمون ميبينم همينه! البته تا اون موقع ديگه اين حرفها دمده شده و دختره بايد گروه سني الف باشه تا فيلم قابل ديدن باشه!
فقط بايد يادم باشه صبح شنبه عكس سه در چهارم رو براي روزنامه بفرستم كه اگه خواستن نفر اول رو معرفي كنن يه عكس خوشگل ازم داشته باشن!
يا من ADSL را دوست مي دارم!
من از اينكه شركت مخابرات به خيال خود نود درصد سايت هاي موبوط و نامربوط را " مشترك محترم...!" نموده است و از اينكه دويست و نود درصد كاربران "مشترك محترم شكن!" دارند غافل است خوشحالم!
از اينكه يك ماه است شارژ ماهيانه خود را به شركت محترم و خيّر آسياتك پرداخت نكرده ام خوشحالم!
از اينكه به عنوان يك بدهكار اينترنتي همچنان با سرعتي فراتر از قوه تخيل حق التحرير بگيرهاي رقيب از محضر شبكه جهاني بهره مند هستم خوشحالم! من از اينكه رفيق سابق و رقيب امروزم از نعمت آپ كردن محروم شد و ان شاء الله با مساعدت دوستان شركت مخابرات به اين زودي ها رنگ اينترنت را هم نخواهد ديد خوشحالم! من از اينكه رقباي طنزنويس را در پله هاي پايين نردبان مي بينم كه با Dial up امورات مي گذرانند، احساس خوبي دارم و از صميم قلب ADSL را دوست مي دارم!
-----
پشت پرده ي آپ نشدن هاي اخير: سه مطلب طنز داديم به همكاران و نشريات مختلف كه هر كدام در قسمتي از گلوگاههاي مطبوعاتي گير كرده اند و هنوز به زير دستگاه محترم چاپ نرفته اند، بنابراين رسالت فرهنگي - مطبوعاتي انتشاراتي و غيره باعث مي شود كه فعلاً آنها را آپ نكنيم!
- وام(vam): آنچه به سادگي ندهند، از مزاياي اوليه دارابودن بند پ، گفته شده براي ازدواج هم ميدهند كه در اين مورد هدف (وام) اصلاً وسيله را توجيه نميكند.
- شهريه(shahrie): نوعی كابوس، وامصيبتا، تقاص درس نخواندن، درآمدزايي به شيوه كيوون، مثال نقض براي هر چقدر پول بدهي آش ميخوري، آنچه در تعيين مقدار آن وجدان ديده نشود.
- بيتالمال(beytolmal): ارث بابا، مال از مابهتران، يكسري اموال عمومي با مصارف خصوصي، بيتي كه به كاروانسرا تبديل شده باشد. بعد از استفاده مسواك فراموش نشود!
- پروژه(porozhe): طرحي كه كلنگ آن را بر زمين زنند، محل مصرف بيتالمال، فرصتي براي آزمون و خطا (مخصوصاً خطا!)، مصداق ضربالمثل عجله كار شيطان است، طرحي كه تصميم آن بعد از صرف يك غذاي مفصل گرفته شود!
- تورم (tavarom): قوز بالاي قوز، نمك روز زخم، ماري كه روي زندگي چنبره ميزند، اسبي كه مهار نشده باشد. براي مطالعه بيشتر بيشتر و آگاهي از نرخ واقعی تورم. ر.ك. شهريه
- پولشويي(pool shooei): كسب درآمد از يك جاهايي (!) و خرج كردن در جاي ديگر، دست به دست كردن پول با رعايت اصل شتر ديدي نديدي، هنگام شستشوي دستي حتماً از دستكش استفاده شود.
سلام شهرام جان!
چطور هستيد؟! كار و بار كه ان شاءا... خوب است؟
ما هم خوبيم و ملالي نيست جز دوري شما...
احتمالاً اكنون در كنار سواحل نيلگون خليج هميشه فارس و بعد از يك سفر هوايي خسته كننده درحال استراحت كردن و گرفتن حمام آفتاب هستيد.
مي دانم كه دل پري از دست خيلي ها داريد، حق هم داريد! هديه هاي ميليوني كه خيلي ها از شما گرفتند، نتيجه ي مناسبي نداشت و حقشان همان بود كه جيره شان را قطع كنيد و برويد تا يادشان بماند كه هميشه كساني هستند كه قدر هديه هاي شما را بهتر درك مي كنند!
به هر حال با فرار رندانه ي خود كلي باعث خنده ي ما شديد و به حق "طنز عملي" را به ما آموختيد. وقتي بعد ازسكوت 30 ساعته ي آن قوه ي محترم خبر فرار جناب عالي را شنيديم و مطلع شديم كه مثل يك ايراني اصيل و با شخصيت با هواپيما به دوبي تشريف برديد باز هم كلي خنديديم و فهميديم كه دوستان قوه ي قضائيه چقدر خوب بلد هستند در ادامه ي يك ماجراي كمدي كه خود بوجود آورده اند نقش آفريني كنند! حتم دارم كسي اين وسط نامردي كرده و قضيه را بر ملا ساخته، وگرنه دستگاه قضايي كه ما مي شناسيم سالها طول مي كشيد كه مصلحت انديشي كند و بعد از اينكه ورثه محترمتان هم دار فاني را وداع گفتند به فكر اعلام خبر مي افتادند.
پيشنهاد مي كنم حالا كه وقتتان بازتر هست حتما يك دانشگاه مجازي با نام «دانشگاه اقتصادي شهرام خان عرب» تاسيس كنيد و از مسئوليني كه هنوز نتوانستند مدارك دكتراي خود را از دانشگاه هاوايي اخذ كنند ثبت نام كنيد و اسم غرغرو را هم در رشته ي «طنز اقتصادي» بنويسيد. حداقل با اين تحصيلات آكادميك خيلي از مسئولين كه ناشيانه چوب لاي چرخ اقتصادي شما گذاشتند ياد مي گيرند كه وقتي هديه شان را مي گيرند ديگر نبايد در كاري كه به آنها مربوط نيست دخالت كنند!
به هر حال در كشور ما قدر نوابغي مثل شما را نمي دانند و به جاي بها دادن و ايجاد زمينه براي فعاليت هاي شما، اسم مفسد اقتصادي روي شما مي گذارند، در حالي كه مفسد آنهايي هستند كه نمك مي خورند و نمكدان مي شكنند!
در پايان اميدوارم شاگردان مكتب شما در داخل هر روز بيشتر شوند و براي سربلندي هرچه مفسد و فاسد است تلاش نمايند. حتماً به دوستان سلام مخصوص ما را برسانيد و اگر دوباره به ايران آمديد سري هم به ما بزنيد.
دوستدار شما غرغرو
مقدمه: داستان پيدايش شايعه (Rumour) از اينجا شروع ميشه كه سيب از بالاي درخت روي سر
اديسون افتاد و او با همان پوشش نامناسب به خيابان پريد و فرياد زد كه يافتم… يافتم! البته بهتون حق ميدم كه حافظه تاريخي شما به خوبي من نباشه ولي بين خودمون باشه، من اين رو از يك منبع موثق شنيدم و جاي هيچ شكي نيست.
وسايل لازم براي شروع كار: موبايل يك عدد، چسب دوقلو يك عدد، سايت خبرگزاري يا خبرنگاري يك عدد( اگه مقدور نبود يه وبلاگ، ايميل يا اگه خيلي آنالوگ بودين يه كارت اينترنت هم كفايت مي كنه)
روش كار: خوب ابتدا اون چسب دوقلو رو از هر جا ورداشتين بگذارين سر جاش! قرار نيست كه كاردستي درست كنيم!
خيلي ها براي شروع از چهره هاي ورزشي استفاده مي كنن، به اين نمونه ها توجه كنيد: علي دايي از فوتبال خداحافظي كرد، معدنچي آقاي گل ليگ شد. اين نوع شايعه درست كردن نشون ميده كه شما خيلي تازه كار و ناشي هستين و هيچ ساده لوحي هم اين اخبار رو باور نمي كنه!
حالا اگه يه پايگاه خبرپراكني داشته باشين و آدم خوش فكري هم باشين مي رين سراغ شايعه هاي چندرسانه اي! اينجوري بهتون بگم كه خلاصه سي دي فلاني رو ميدين بيرون! اينجوري به بالابردن سطح افكار و روشنفكرتر شدن جامعه كمك ميشه، اوقات فراغت جوانان پر ميشه، براي دستفروشان اشتغال زايي ميشه و در نهايت تا هفته ها مدام خبرش تاييد و تكذيب ميشه و چه بسا شما برگ برنده هم داشته باشين وسي دي يا لينك قسمت دوم، سوم و … رو هم بدين بيرون! (اگه زيرنويس فارسيش هم اومد ما رو بي نصيب نگذارين!)
البته حضور مؤثر در صحنه هم مهمه! مثلاً وقتي يه اس ام اس مياد كه فلاني توي جاده چالوس تصادف كرده و مرده، يا مثلاً فلاني رو پليس گرفته، يا شنيدي كه فلاني ايدز گرفته! خوب شما چي كار مي كنين؟ با خيال آسوده اين رو براي تمام دوستانتون مي فرستين و به همي سادگي در چرخه ي بزرگ شايعه سازي قرار مي گيرين و به يك تشويش اذهان كن تبديل مي شويد! اي تشويش گرها! اي تفرقه افكن ها!اي جنگ رواني راه اندازها! اي ناو تو خليج فارس بفرست ها! اي مدرك عليه ايران جعل كن ها! انرژي هسته اي…(ببخشين، دستم رفت روي كنترل كانال عوض شد!)
نتيجه: شايعه از بين افرادي شروع ميشود كه از حقيقت موضوع دورند ، و تكرار يك خبر مبهم بدون ارائه برهان و دليل ادامه مييابد تا تقريبا بسياري از مردم آن را باور ميكنند و درنهايت شيوه معيني براي ترويج آن پيش گرفته ميشود ، مثل « همه مي گن كه ... » يا «تو اينترنت خواندم كه ... » يا «تو وبلاگ غرغرو نوشته بود كه...» خوب باور نكنين ! يه خورده شك كنين! هي همين جور فرت و فرت شايعه درست ميشه! وقتی من گفتم ادیسون شایعه رو اختراع کرد چرا باور کردین؟! ها؟ خوب اینو همه میدونن که گالیله از بالای درخت سیب افتاد و گراهام بل واکسن ایذر رو کشف کرد!
پخش مستقيم
استاديوم آزادي
گزارشگر: جواد آقا
سكانس اول
گزارشگر: … قبلاً اين دو تيم در سال 82 يكبار روبروي هم قرار گرفته اند كه در آن … بععععععله! ظاهرا گلي هم در اين لحظه به ثمر رسيده كه ما متوجه اون نشديم... اين گل رو اگه اشتباه نكنم رسول خطيبي زده… چه گل زيبايي هم زده اين خطيبي… تيم بلاروس حريف ضعيفيه و ما بايد چهار پنج تا گل به اين تيم بزنيم… بالاخره اين يك تيم درجه سه اروپايي هم حساب نميشه و در رده هفتادم فيفا قرار داره…
سكانس دوم
همينطور كه در تصاوير مي بينيد سفير كشور بلاروس و بيست تماشاگر بلاروسي هم مشغول تماشاي اين بازي هستند…عذر مي خوام…دوستان اشاره مي كند كه ايشون رئيس نهاد رياست جمهوري بلاروس هست، همين طور كه خاطرتون هست همين چند وقت پيش بود كه رئيس جمهور كشور دوست ما يعني بلاروس به تهران اومد و قرارداد هاي…بعععععله! همكاران اشاره مي كنند كه ظاهرا گلي رو تيم ما در اين لحظه دريافت كرده، و دفاع ما در اولين محك جدي دروازه خودش رو باز شده مي بينه…

سكانس سوم
من فكر مي كنم كه چمن ورزشگاه آزادي قدري تاريك هست و احتمالا همه نورافكن ها روشن نشده، چون اگه روشن شده بود تصاوير بهتري…بععععله! گل دوم! حالا بلاروسي ها نشون ميدن كه چه تيم قدرتمندي هستند و نبايد بچه ها اون ها رو دست كم مي گرفتند، يك تيم منسجم و با برنامه و با فيزيك بدني مناسب… تيم ما خيلي بي برنامه حمله مي كنه...بچه ها نبايد علاوه بر نتيجه اخلاق رو هم ببازن، اينگونه حركت ها از شايسته فوتبال ما نيست...
پيام بازرگاني:
هيچ مي دانيد كه چقدر از زمان شما براي گشت و گذار در دنياي مجازي اينترنت به هدر مي رود؟! ما راه بهتري را پيشنهاد مي كنيم! با انتخاب لينكهاي ناپايدار طنزدوني به عنوان favorite خود در وقت و هزينه صرفه جويي كنيد!!!
سكانس آخر
با اينكه تماشاي اين بازي رايگان اعلام شده بود تماشاگر زيادي به ورزشگاه نيومده و من اصلاً نمي دونم چرا اين بازي بايد در تهران برگزار بشه؟! چون اگه اين بازي درشهرستان ها برگزار مي شد تماشاگران….اين هم گل تساوي! حالا ما با بلاروس مساوي مي كنيم، آفرين بچه ها! بالاخره حملات مدام ما نتيجه ميده... ما مي تونيم گل سوم رو بزنيم، ورزشگاه يك صدا تيم ايران رو تشويق مي كنه، اين تيم بلاروس حريف قدرتمندي نيست و بچه ها مي تونن اين تيم رو شكست بدن...!
توصيه كارشناسان براي حفظ بهداشت روان: وقتي گزارشگر جواد آقاست دكمه ي Mute رو فشار بدين!
خيلي حس و حال نوشتن نيست، خلاصه همين جور طنزيم نشده از غرغرو قبول كنيد! مجبور شدم اين مطلب رو در چنين فرصت مناسبي(حدود دو نيمه شب!) بنويسم چون فعاليت هاي شبانه روزي دوستان عزيز در شهرداري باعث ميشه كه رسالت فرهنگي غرغرو بودن روي دوشم سنگيني كنه! بايد اعلام كنم كه همچون گذشته شهرداري پرتلاش مشهد بيكار نيست و مشغول خدمت رساني به زائران و مجاوران است.
همين طور كه در تصاوير زير ملاحظه مي كنيد بيل مكانيكي شهرداري درحدود نيمه شب يكم بهمن مشغول خدمت رساني به فلكه ضد هست تا اين اقدام هم برگ زرين ديگري در افتخارات شوراي شهر و شهردار محترم باشد.

در اينجا لازم است از طرف خودم و همه مردم هميشه در صحنه بابت اين اقدام انقلابي و به موقع(!) تشكر كنم، چرا كه همان طور كه شهردار محترم به عنوان دليل ذكر كردند با تخريب كارشناسي شده اين نماد، زائراني كه از ترمينال به مشهد مقدس وارد مي شوند مي توانند حرم مطهر را رويت كنند. البته قبل از تخريب ميدان هم مي توانستند حرم مطهر را رويت كنند! بالاخره هر مشهدي مطلع هست كه ترمينال در بلندي قرار دارد و ربطي به نماد ميدان ضد ندارد!
ضمناً همان طور كه من نمي دانستم! اين نماد ياد آور دوران حكومت پهلوي بود و با تخريب به موقع آن(حدود سي سال كه چيزي نيست!) مشت محكمي به دهان حكومت پهلوي زده شد! بنابراين با شروع اين حركت انقلابي كم كم بايد نماد ميدان آزادي، كاخ سعدآباد و... تخريب شود تا معلوم شود شاه سرنگون شده و جاي هيچ گونه شكي باقي نماند!
از توانايي شهرداري در ايجاد نماد هاي جديد هم نبايد غافل شد، مثلا همين ميدان جهاد مشهد كه نماد آن شبيه...شبيه.... خلاصه شبيه يه چيزي هست! و طراحي مهندسي ميدان كه با تصادفات روزانه جزو آثار باستاني و چه بسا ملي قرار دارد...

(عکاس: غرغرو ! درحال رانندگی با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت!)
به هر حال ميدان ضد خراب شد رفت پي كارش ديگه! شما هم حوصله دارين ها! برين بخوابين! دير وقته!...
من با بعضي از اين كارهايي كه هر چند وقت يكبار در اينترنت و حومه رايج مي شود خيلي موافق نيستم، چون بنظرم يه خورده همچين لوس بازيه! و در مرام مردانه ما نمي گنجد! اما به هر حال خلاف ادب است كه به دعوت دوست عزيزم لبيك نگويم و در صحنه وارد نشوم!
از مواردي كه بنده در ذيل خواهم آورد ذوق زده نشويد و جشن و آذين بندي به راه نيندازيد! بدانيد اينها را براي دل خوش كنك شما گفته ايم! بنابراين در آينده هيچگاه سعي نشود با يادآوري اين موارد به حضور با سعادت ما، بزرگواريمان خدشه دار جلوه داده شود!
(توضيح خصوصي به دعوت كننده اينجانب: دوست عزيز! درست است كه خيلي نبايد تابلويش كنم، ولي الان پنجم دي هست... تقويم كه داريد؟...خيلي از شب يلدا فاصله گرفته ايم... سري بعد زودتر دعوت شويد تا بتوانيد ما را هم زودتر دعوت كنيد!)
اين هم چند نا گفته از غرغرو:
1- اسامي بازيگران محترم داخلي و خارجي را اصلا يادمان نمي ماند! يعني دريغ از اينكه من الان بدانم گلشيفته فراهاني كدام بازيگر بود يا بازيگران فيلم آتش بس (كه در نوع خود فيلم *%#*@ بود!) اسمشان چي بود؟! البته اين مورد خيلي هم ناگفته نبود و اغلب دوستان سابقه ما را داشتند!
2- دوبار تصادف منجر به صافكاري داشتم كه در هر دو (و احتمالا در تصادف هاي آينده!) خودم مقصر بودم! نه كج مي كنم نه راست؛ يك راست مي زنم به سپر ماشين جلويي! دلايلش هم مي تواند خراب كردن يك امتحان، صحبت با موبايل، لغزندگي زمين يا حتي خانم بودن راننده جلويي باشد كه انصافاً در اين مورد آخر اصلاً دچار وجدان درد نمي شوم!
3- دوستان درباره شيرين كاري هاي دوران دبستان گفتند، اما ما درباره دوران دانشجويي مي گوييم! اغلب وقتي استاد چندين صفحه تمرين مي دهد، كنار تمارين شماره نمي زنيم و با خيال راحت از روي طولاني ها و سخت ها پرش مي كنيم! خوب مگه دبستان است كه به آدم تمرين طولاني مي دهند؟! اما نيمه ي پر كه نه؛ خيسي ته ليوان(!) اينست كه تقلب را از دوران راهنمايي ترك كرده ام و در امتحانات عمراً تقلب نمي كنم! تكبير!
4- اصولاً آدم آرام و خودداري هستم، ولي يك چيز هست كه من را به شدت از كوره در مي برد! چي؟ نمي گم! چون اگه بگم ممكنه سوء استفاده كنين! خيلي خوب! حالا چون اصرار مي كنيد...
خيلي ناراحت مي شوم كه صفتي را به من نسبت دهند كه در من نباشد! اگر بگويند چاق، يك دنده، بچه مثبت و غرغرو ناراحت نمي شوم، چون هستم! ولي اگه بگويند خرخون، خالي بند و... كهير مي زنم! البته اول حال طرف را مي گيرم و بعد كهير مي زنم! ضمناً در مناسبات آينده با اين فرد به شدت تجديد نظر مي كنم! (چيه؟ فكر كردين نقطه ضعف گير آوردين؟ خوب برين خوشحال باشين! دلتون خوشه ها!)
5- تفريحات مورد علاقه ام اينترنت، فوتبال، كتاب، بيرون شهر و مسافرت با قطار يا ماشين است. با گوش كردن بهMP3 ، تلفن بازي و SMS به عنوان تفريح ميانه خوبي ندارم.
حالا وقتش رسيده كه پنج نفر بعدي رو معرفي كنم، ولي اين كار رو نمي كنم، چون اولاً شك دارم پنج نفر وبلاگ نويس باقي مونده باشن كه توي اين بازي شركت داده نشده باشن! ثانياً خداييش يه چند روزي از يلدا گذشته و خوبيت نداره بندگان خدا رو توي زحمت بندازم! پس ايشاا... سال بعد
منبع: آداب معاشرت برای همه
آرتور اَش (Arthur Ashe) ستاره سياه پوست تنيس جهان که قهرمانى در مسابقات بزرگ و يمبلدون را در کارنامه درخشان ورزشیاش دارد، در سال ١٩٨٣ به دليل خونآلودهاى که در هنگام عمل جراحى قلب به او تزريق کرده بودند، به مرض ايدز درگذشت. هنگامى که مشخص شده بود که او به بيمارى ايدز مبتلا گشته، هزاران نامه از سوى هوادارانش در سراسر جهان به منظور اعلام همدردى و حمايت برايش ارسال شد. در يکى از اين نامهها نوشته شده بود: «چرا خدا شما را براى گرفتار شدن به اين بيمارى مهلک انتخاب کرده است؟»
آرتور اَش به اين نامه چنين جواب داده بود: در سراسر جهان ٠٠٠/٠٠٠/٥٠ کودک شروع به بازى تنيس میکنند، ٠٠٠/٠٠٠/٥ نفر بازى کردن تنيس را ياد میگيرند، ٠٠٠/٥٠٠ نفر تنيس باز حرفهاى میشوند، ٠٠٠/٥٠ نفر در مسابقات تنيس در سطوح مختلف بازى میکنند، ٥٠٠٠ نفر در مسابقات سطح بالا شرکت میکنند، ٥٠٠ نفر در مسابقات مقدماتى گرنداسلم (سطح بالاترين مسابقات تنيس که سالى چهار بار برگزار میشود) شرکت میکنند، ٥٠ نفر به مسابقه ويمبلدون راه میيابند، ٤ نفر به نيمه نهايى و ٢ نفر به مسابقه نهايى میرسند و بالاخره يک نفر برنده میشود.
وقتى من برنده مسابقه تنيس ويمبلدون شدم هرگز از خدا نپرسيدم «چرا من؟»
و امروز که در بستر بيمارى افتادهام و درد سراپاى وجودم را گرفته نيز نبايد از خدا بپرسم «چرا من؟
منبع: http://www.ravanyar.com
- ازدواج
يك قاضي درباره ازدواج چنين نظريهاي دارد:
ازدواج سه دوره دارد. در دوره اول مرد حرف ميزند و زن گوش ميكند. در دوره دوم زن حرف ميزند و مرد گوش ميكند. و در دوره سوم هر دو باهم حرف ميزنند و قاضي گوش ميكند!
- نكتهها
پزشكان تنها افرادي هستند كه ميتوانند اشتباهاتشان را دفن كنند!
مطلب ادامه دارد
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:
1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم.
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات.
3) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی.
4) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی.

5) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری.
6) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری.
7) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا.
8) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا.
9) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار!
منبع: ماي بلك مايس
برای دیدن کاریکاتورها روی آنها کلیک کنید!
يك مقام قضايي: نبايد اخباري مانند اختلاس 200 ميليارد توماني كه متهم آن يك كارمند ساده اخراجي بيشتر نبوده است را بي جهت بزرگ كنيم.
يك كارگر گچ بر پس از گرفتن مقام در شهرداري اسلامشهر داراي 30 ميليارد تومان ثروت شد.
وزير نفت از پاسخگويي به چگونگي گردش مالي چهار شركت متعلق به اين وزارتخانه خودداري كرد.
هر دم از این باغ بری می رسد...

این گوگل هم با طنزدونی ما شوخیش گرفته! می پرسید چرا؟! خوب شما نتیجه ی این جستجو در گوگل را ببینید تا بفهمید چرا!
نتیجه جستجوی برای "عکس بازیگرها ی ایرانی" در گوگل!
دومین سایتی که معرفی کرده، وبلاگ ماست! آخه تنها چیزی که تو وبلاگ من نیست، همین عکس بازیگرهای ایرانی هست! شانس که نداریم، همین فردا دسترسی به وبلاگ ما رو دچار مشکلات می کنن!
ولی این نتیجه ی جستجو یه ایرادی داره! هر کس فهمید توی قسمت نظرات بنویسه! یک صد آفرین هم جایزشه!
------
توضیح: خوب! ظاهرا مشکل داره حل میشه! چون نتیجه ی جستجو، طنزدونی رو در رده های پایین تر قرار داده! خدا رو شکر...














