تبليغاتX
طنزدوني

آن دوستدار خردجمعي!
تاريخ: بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت :11:17
 

اميرخان

آن دوستدار خردجمعي، آن عاشق بازي نصرتي، آن آبيه ورژن هشتاد و شیش، كم و بيش عين سيريش، آن كه با يونگ بودش اتحاد، لوتي گري بودش اعتقاد، به مايلي كهن نبودش احترام، شيخنا و نيو جنرال فوتبالنا(!) « امير خان قلعه نوعي» متخلص به جنرال! حفظه ا... كل يوم! از تازه بزرگان فوتبال مملكت بود كه در كارنامه اش هيچ شكي جايز نبود!

 

روزي جمعي از مريدان گرد وي جمع شده و پرسيدند: «يا شيخ، اين فصل S.S را چه شده است كه نه رنگ ليگ آسيايي ديد و نه جام داخلي؟»  شيخ كه در اعماق خردجمعي غرقه بود با انگشت به جانب «صمدخان مربي الدوله» اشاره كرد و گفت: همانا ما بي تقصيريم و اوست كه سبب تشويش تيم گشته و يونگ را به كار نگمارده است تا خرد جمعي افزون گردد! مريدان با شنيدن اين برهان هاي اظهرمن الشمس سخت از آگاهي لبريز شدند و سر به بيابان نهادند...

 

و نيز در احوال شيخ نقل شده كه روزي تماشاگرنمايي از وي پرسيد:« شيخ! چطور شد كه اينطور غرور ملي را در بازي مكزيك به باد فنا دادي؟... و با فلاش بكي دوران سياه چلنگر و برانكو - رضي ا... عن نتايجه!- را به يادش آورد كه سه يك شديم و لااقل دايي در زمين بود كه تقصيرها را به دوش بكشد! اما حال چه كسي بار اين تقصير را به دوش كشد؟» شيخ سخت دگرگون شد و بانگ بر آورد كه: « شما را لياقت همان برانكو باشد!» و في الفور دست خردهاي جمعي بگرفت و قصد عزيمت به تيم هاي شيخ نشين نمود، تماشاگرنما كه آينده مملكت را در تباهي و نابودي ديد پشيمان شد و به پاي شيخ افتاد و بوسه ها زد و پاچه ها خواراند و ضجه ها ابراز داشت تا شيخ را دل رحمي افتاد و از تصميمش منصرف گشت و اينگونه بود كه همچنان سايه شيخ  بر سر تيم مستدام است! حفظ ا... سايئه!

نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: تذكرة الاكابر | + |
آن سریر بی مایه ها...
تاريخ: هفدهم خرداد 1386 ساعت :11:31

 

آن زمامدار ثروت ملی، آن فرماندار امور کلی، آن کرامت کننده ی پول به آقازاده ها، محل جلوس شاهزاده ها، آن یگانه سریر بی مایه ها، وزارت حیف و میل سرمایه ها، آن حامی کسری بودجه ها، آن پیچ درپیچ هزار مارپیچ، شیخنا و سرورِ اُمورنا « وزارت نفت » حفظه ا... تا ابد!

گویند که در سنه سی و یک هجری و با جهد ملی ها و مذهبی ها و رأی عدالتخانه لاهه، این صنعت خدادادی به ملی شدن گراییده و از آن فایدت بسیار حاصل شد بالا نشینان را. و نقل است که شیخنا سالهاست که عضو شیوخ مصادره کننده  یا صادرکننده ی نفت (OPEC) گشته و ما را از آن مباهات بسیار است.

چند سالی است که برای طنزنمایانی چون ما سئوال پیش آمده که چرا تا هذا الیوم، نوبت به زمامداری سالانه ی دولت ما بر اجلاسِ شیوخ نگشته است! مگر بر مبنای حروف الفبا نیست؟ مگر یازده شیخ بیشتر در گرو حاضرند؟ما از این واقعه غریب سخت انگشت به فام مانده و از زمامدار امورنا شیخ وزیر النفت – حفظه ا... مقامه – پرسیدیم: یا شیخ، مگر این الفبای شما چند حرف دارد؟! شیخ فی الفور فرمود: اولاً که الفبای ما عین خودمان است و حرف ندارد! ثانیاً بر سر تعداد حروف بین علمای دیپلماسی خارجه اختلاف است، ولی آنچه مسلم است مناعت طبع ما ایرانی هاست! – ا... اکبر –

در این لحظه بود که ما و جمیع اطرافیان ما به جِد مرید این بزرگواری و حس بی نیازیِ زمامدارِ امورِ شیخنا گشتیم.

از دست و زبان که برآید کز عهده ی وصفش به درآید؟!

نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: تذكرة الاكابر | + |
مصائب صمد!
تاريخ: هفدهم خرداد 1386 ساعت :11:13

 

 

اين مطلب طنز نيست و خواندن آن به  بيماران قلبي توصيه نمي شود!
 
در اين فرصت به تحليل و بررسي گوشه هاي از فيلم حماسي- تراژدي «مصائب صمد» ساخته امير ژنرال زاده مي پردازيم. اين فيلم روايت يك تراژدي حماسي و غمناك است كه هنوز مراحل تدوين سكانسهاي پاياني فيلم تمام نشده است. در ابتداي فيلم يك فرمانده مظلوم و سر به زير را مي بينيم كه همه او را «صمد آقا» صدا مي زدند و او بيشتر دوست داشت آقاش رو بگذارند اولش! فعاليت مهم او در آن زمان اين بود كه هر وقت لشگر آبي شكست مي خورد جلوي دوربين ظاهر مي شد و به بينندگان برنامه نود توضيح مي داد.
سپاهيان آبي در پايان سال 85-84 قهرمان ميدان هاي نبرد مي شوند. ژنرال كه كل يوم عشق «سلطان بودن» داشت في الفور همه سرداران سپاه را به سرزمين هاي ديگر رهسپار مي كند و چمدان هايش را بسته و بي آنكه صمد را با خود به قصر ببرد جانشين پادشاه « ويچ » مي شود تا با خرد جمعي كشور را آباد كند!
اما بشنويد از صمد... فرستاده مخصوص ژنرال به نام «يونگ» حسابي حال صمد را مي گيرد و اخبار سپاه را به گوش ژنرال مي رساند و ژنرال هم كه چند هندوانه را با يك دست برداشته بود مثل آهو توي خرد جمعي اش گير كرد و به كل يادش رفت اسامي سپاهيان را  به مقر فرماندهي آسيا بفرستد. بدين ترتيب لشگر صمد از كارزار آسيايي محروم مي شوند و صمد مي ماند و حوضش! از اينجاي داستان تدوين نشده و مي رويم به آخر ماجرا، در سكانس پاياني داستان آقا صمد نشان داده مي شود كه خسته و تنها از ميدان كارزار بيرون مي رود و همه در ميدان نبرد و سالن سينما به حال او و مخصوصاً به حال خودشان گريه مي كنند!
 
تقصیر خودتان است! گفتم که طنز نیست! خوب شوخی که نداریم...
نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
آفتابه ای برای اراذل!
تاريخ: چهارم خرداد 1386 ساعت :12:9

 

* چند روزي هست كه اراذل ساكن مركز و حومه متوجه شدن كه جون داداش اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست! كار به جايي رسيده كه آفتابه با اوباشگران دست به يقه شده! نيروي انتظامي اين دفعه قصد داره حسابي نفس كش بطلبه و حال اين پدرسوخته ها رو تو قوطي بكنه! سردار فرمودند كه ابهت پوشالي اراذل و اوباش را در محلشان مي‌شکنيم؛ و به گزارش اكثر ناظران وخبرنگاران يك بشكن بشكني راه افتاده كه اون سرش نا پيدا!

 

* شما فكر كردين كم الكيه؟ مسئله مبصر شدن يا نوشتن يكي دو تا مطلب تو روزنامه نيست كه! خيلي مهم تر از اين حرف هاست! مسئله رياست جمهوريه! مسئوليت داره! مسافرت داره! سخته! اين روزها هم هر كس كه احساس مي كنه پشمي به كلاش هست براي گرم شدن تنور انتخابات مشغول تأييد و تكذيب حضور در انتخابات آينده هست و براي اينكه توي بوروكراسي حزبي گير نكنه مي ره براي خودش حزب تأسيس مي كنه! اما گفته باشم كه بنده به عنوان يك حق التحرير بگير با سابقه مديريتي فراوان(!) فعلاً قصد ادامه تحصيل دارم و مطالبي را كه جرايد براي كانديداتوري ام سوسه مي روند را به شدت تكذيب نكرده و قطعاً شانس خود را امتحان مي كنم! خدا رو چه ديديد؟! شايد بعدش به عنوان مسئول ديپلماسي داخلي سوسه انتخاب بشيم!

 

* گنج مظفرخان هم كه در راه هست! آقا مهران سخت مشغول كار هستند تا اين مجموعه براي تابستان حاضر بشه و بره روي آنتن...نه... خوشحال نشين! نميره روي آنتن! ميره روي پيشخوان فروشگاه هاي عرضه محصولات فرهنگي! بعد هم شما دست در جيب مبارك كرده و مايه خرج مي كنيد تا كار جديد آقا مهران رو ببينيد! يادتون هست كه هي نق مي زدين كه چرا اينقدر وسط باغ مظفر تبليغ پخش مي كنن؟! حالا اون خوب بود يا اين؟! اون بد بود و اين بدتر! چي؟! از اين خبرا نيست؟! صبر مي كنين تا قاچاقش بياد؟ بابا شما ديگه كي هستين؟! يعني خداحافظي با چند تا اسكناس هزاري اينقدر سخته؟!

 

* ليگ برتر هم با همه نشيب و سقوط ها (!) كم كم به روزهاي پاياني نزديك شده  پيشنهاد مي كنم اگر طالب آموزش فحش هاي چاله ميداني جديد و ديدن صحنه هاي نبرد، مشت، لگد، پرتاب سنگ، پرتاب وزنه، پرتاب داور!، كشتي، بوكس و... هستيد دوشنبه از پاي رسانه ملي تكان نخوريد! دوستان نيروي انتظامي هم مي توانند به جاي اينكه اينقدر براي دستيگري اوباشگران به خودشان زحمت بدهند يك هفته پاي همين برنامه نود بنشينند تا راه صد ساله را يك شبه طي كنند! آقا همچين هم ديگر رو مي زنند كه بيا و ببين! بعد هم درحالي كه داره فيلم حركات رزمي و متحيرالقعولي كه از خود به نمايش گذاشتند پخش ميشه به كل منكر همه چيز مي شن! معلوم نيست اين ها بينندگان رو چي فرض كردن؟!

نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز مطبوعاتي | + |


Copyright © 2005-2008 - All rights reserved.
Design: غرغرو Power: Blogfa.com Image Hosting: TinyPic.info
TanzDooni.blogfa.com ...!