تبليغاتX
TanzDooni.com طنزدونی

روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 18
تاريخ: بیستم بهمن 1388 ساعت :19:46

سوتی در حد تیم ملی!

درب اتاق رئیس به اتاقی باز میشه که سربازان کارهای اداری رو انجام می دهند. اونجوری که ما آزمایش کردیم تقریباً تمام صحبت های ما بصورت واضح در اتاق رئیس شنیده می شه و روی همین حساب وقتی رئیس هست اصلاً حرف های غیر پاستوریزه نمی زنیم.

امروز صبح رئیس از اتاقش اومد بیرون و گفت: سرهنگ فلانی با من کار دارن، من میرم اتاق ایشون. وقتی که رئیس رفت بلافاصله کار رو تعطیل کردیم و قرار شد من برم برای صبحانه ساندویچ بخرم. وقتی برگشتم پرسیدم: رئیس برگشته؟! گفتن نه. ساندویچ ها رو توزیع کردیم و خلاصه صفاسیتی! از هیچ مسخره بازی و چرت و پرت گفتنی حتی درباره خود رئیس دریغ نکردیم. اینقدر بلند بلند حرف می زدیم که گفتم اگه الان رئیس بیاد همه ما رو می فرسته هنگ مرزی خدمت کنیم. بچه ها حتی این رو هم مسخره کردن!

بعد از خوردن ساندویچ ها بدون اینکه در بزنم رفتم توی اتاق رئیس. دیدم رئیس قبراق و سر حال پشت میزش نشسته! لبخند روی لبم خشک شد! درست مثل کسی که عزرائیل رو دیده. 

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ازشون بپرسم «چایی می خورن؟! » بعد در رو بستم و دقیقاً 15 دقیقه بی صدا و بدون وقفه خندیدیم! سرخ شده بودیم و اشک از چشم هامون در اومده بود. صحنه اینقدر عجیب و دور از انتظار بود که نمی تونستیم جلوی خودمون رو بگیریم، ولی کاملاً بی صدا می خندیدیم تا بیشتر از این گند نزنیم. یکهو رئیس از داخل اتاق داد زد : «اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم!!» این حرفش مثل کبریت روی انبار کاه بود و خنده های قاه قاه و بلند بلند شروع شد...

بعداً بچه ها گفتن که از دیدن قیافه من وقتی رئیس رو دیدم خشکم زده بود بی اختیار خندشون گرفته. قیافم احتمالاً خیلی دیدنی بوده.

مثل اینکه وقتی من نبودم بقیه سربازها چند دقیقه ای از اتاق بیرون رفته بودن و هیچ کس برگشتن رئیس رو ندیده بود. تا یک ساعت هیچ کدوممون از خجالت تو اتاقش نرفتیم.


پی نوشت :

1- حیف که بعضی خاطرات مثل این رو نمیشه با اسم خودت بنویسی. وگرنه بعضی سوتی های من می تونه اینجا خوب بدرخشه!

2- میگن بعلت قطع کابل جاسک-فجیره اینترنت تا اطلاع ثانوی اختلال دارد! ولی بعضی از دوستان می گن با یک سری "چیز ...ـن ها" به طرز شگفت انگیزی تونستن کابل رو وصل کنن! الله اکبر!

3- روز 22 بهمن همه بچه های خوبی باشین! لااقل فکر سربازهای خسته هم باشید ... باور کنید دعاتون  می کنن...



نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 17
تاريخ: چهاردهم بهمن 1388 ساعت :22:6

خشمِ شبِ یواش !

در دوره آموزشی یک شب پست نگهبانی ام نزدیک  آسایشگاه سربازان دیپلم بود. شب اولی بود که آنها به سربازی آمده بودند. دوری از خانه و هزار و یک جور مشکل عاطفی مخصوصاً برای دیپلم ها که سن و سال کمتری داشتند قابل تصور بود.

حدوداً نیمه های شب بود و همه خواب بودند که نگهبان یکی از آسایشگاهها با دوستش به سمت من آمدند و گفتند می خواهند سربازان جدید را اذیت کنند. خواستم منصرفشان کنم ولی فایده نداشت.

وارد آسایشگاه شدند و چراغها را روشن کردند و کلی داد و بیداد راه انداختند که این چه وضعیه و چرا نگهبان ندارید و چرا بدون لباس نظامی خوابیدید(!) و باید وسایل و ساک ها بازدید بشه و... سربازان جدید هم که از همه جا بی خبر به خط شده و کلی ترسیده بودند! اون وسط یک نفر پرسید: «الان این خشم شب حساب میشه؟! »اون دو تا مارمولک هم گفتن : بعله! خشمِ شبِ یواشه!

خلاصه چند نفر را نگهبان و ارشد تعیین کردند که تا صبح نگهبانی بدهند و بالاخره دست از سرشان برداشتند.

بیچاره ها... حتم دارم سربازهای بیچاره هنوزم که هنوزه نفهمیدن اون برنامه شب اول خدمتشون، تفریح مضحکی برای دو تا سرباز سادیسمی بوده!


پی نوشت :

1- چه می کنه «کاپیتان باقری!»

2- بعد شهرآورد داشتم چرت می زدم که رئیس زنگ زد و گفت برم برای بچه اش فلان کتاب رو از فلان جا بخرم!

تو رو خدا رو که نیست...!

منم خیلی راحت دروغ گفتم که امشب ماشین ندارم!

قطعاً به خاطر این 17 ماه خدمت می رم توی « جهنم اسفل السافلين»!

3- به خاطر اینکه این زنگ تلفن بی محل سرم حسابی درد می کنه و الان قرص خوردم.

4- کسی می دونه اون لاک پشتی که امروز با کاوشگر 3 رفت فضا کی بر می گرده؟!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
زباله های روسی
تاريخ: هفتم بهمن 1388 ساعت :22:24

درست است که مردم ما مردمی فهمیده ، آگاه و با روحیه بالا هستند، ولی  دیدن بقایای این تابوت های پرنده در باند فرودگاه مشهد چندان تأثیر مناسبی در روحیه مسافران ندارد! بنظر می رسد مهندسین خلاق کشور باید فکری به حال این بقایای هواپیماها در باند فرودگاه هاشمی نژاد مشهد بکنند، مثلاً پیشنهاد می کنیم:

1- یک پولی کف دست تولیدکنندگان محترم این هواپیماها بگذارند تا شاهکارهایشان را بردارند و به کشورشان برای بازیافت برگردانند.

2- یک خیابان یا میدان را به پاس زحمات خلبانان آنها نامگذاری کرده و هواپیماها را عنوان زیباسازی فضای شهری در آن محل استفاده کنند.

3- نمایشگاهی از این هواپیماها ترتیب دهند و بلیط فروشی کنند که  هم در آمدش از زمان سالم بودن آنها بیشتر است و هم در جذب گردشگران خارجی بسیار موثر خواهد بود!

4- بهترین کار اینست که با سر هم کردن آنها یک "توپولف ملی" طراحی کنند!



نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 16
تاريخ: بیست و دوم دی 1388 ساعت :16:30
تصویر تکان دهنده و عبرت آموز

اگر فکر می کنید که با خدمت در محیط اداری خیلی خوش بحالتان می شود...

اگر به اصول بهداشتی پایبند هستید...

اگر بیماری قلبی دارید...

اگر از دیدن صحنه های ناجور "گلاب به روتان" می شوید...

در ادامه مطلب عکسی هست که بهتر است نبینید!


مطلب ادامه دارد
نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |


Copyright © 2005-2009 - All rights reserved.
Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian
TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com